تبليغاتX
شاید آره شایدم نه
خیلی جالبه که هر وقت به وبلاگ میام یه تحولی تو احوالم هست، گاهی خوب و گاهی بد که البته تو خوب و بد بودنش هیچ وقت با خودم مشکل ندارم و میتونم تشخیصش بدم. که البته این دفه از اون دفه هاییه که تغییر پیش اومده رو اصلا دوست ندارم و خیلی هم میدونم که به ضررم هستش .
همیشه از این اخلاق خودم که با خودم تعارف ندارم خوشم اومده ولی خب یه وقتایی از بی خیالی نسبت به واقعیت از دست خودم ناراحت میشم و بازم بی خیال از کنار این ناراحتی هم رد میشم.

پی نوشت 1:چند روزیه خیلی از دست خودم ناراحتم .
پی نوشت 2: این رو اینجا مینویسم تا یادم نره که چقدر از دست خودم عصبانیم.

+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه 12 آبان1390 و ساعت 0:26 |
اینکه میگن خنده بر هر درد بی درمان دواست، یه دروغ محضه

من میگم گذشت زمان بالاخره هر آتشی رو خاکستر میکنه و تحمل درد رو راحت تر میکنه اگر درمانش نکنه ( آتش هم حداقل میره زیر خاکستر تا کسی هم بهش کاری نداشته باشه اتفاقی براش نمی افته)

پی نوشت: خدایاااااااااااا  ممنووووووووون

+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه 21 مهر1390 و ساعت 1:40 |
خدایا!!

مگر تو بنده هایت را نیافریده ای؟

مگر تو بنده هایت را نمیشناسی؟

مگر تو بنده هایت را دوست نداری؟

جواب اینها را خودم میدانم،

خدایا خودت به من بگو چرا؟؟!!

پی نوشت: خداااااااااااااااا

+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه 14 مهر1390 و ساعت 1:29 |
خیلی جالبه که بهار با سبز شدن برگ ها هوا مطبوع میشه و لطافت بهاری انسان رو مجذوب خودش میکنه و پاییز هم همین برگ ها در حالی که زرد میشوند و میمیرند ولی باز هم هوای مطبوعی ایجاد میکنن و باز هم انسان رو مجذوب خودشون میکنن.
کاش میشد همیشه روییدن، انسان رو مجذوب کنه، ولی خب دنیاست و سرای گذار. باید دقت کرد در میان راه چه میکنیم.
پی نوشت: فقط دلم میخواد بنویسم، به قول یه دوست : حتی شده چرت و پرت
+ نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه 11 مهر1390 و ساعت 11:49 |
یعنی هرچی با خودم کلنجار رفتم فقط به این نتیجه رسیدم که خدا خودش اولین مردم آزاره.
آخه یعنی چی که هم دل به آدم داده و هم عقل؟
این دوتا که همش با هم درگیرن و همیشه آدمو سر دوراهی گیر میندازن، خب خدا جون یا عقل میدادی یا دل که این بنده هات اینقدر اذیت نشن.

پی نوشت1: حالم اصلا خوب نیست
پی نوشت2:خدایا چقدر دوراهی!!!

+ نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه 10 مهر1390 و ساعت 2:20 |
من از روزي مي ترسم که دوست داشتن را مانند تذکر مسواک زدن به بچه ها، مجبور شوي به مردم هم تذکر دهي!!
حسین پناهی
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه 9 دی1389 و ساعت 18:28 |
آزادی: اینم از اون واژه هاییه که هرکس هر جوری میخواد باهاش برخور میکنه و یه تفسیری از آزادی تو ذهنش هست و برای هرکس آزادی تو یه زمینه ای مهمتر از همه است

 آزادی اندیشه     آزادی نظر     آزادی روابط     آزادی حجاب     آزادی سلیقه     آزادی بیان     آزادی زمان   آزادی مالی     آزادی مکانی     آزادی عمل     آزادی سیاسی     آزادی مذهبی     آزادی جنسی     آزادی حضور     آزادی شناخت  و .........

البته هرکس از یه زاویه ای به این قضیه نگاه میکنه .

من خودم آزادی زمان و مکان رو خیلی دوست دارم البته شاید مهمترین نباشن

+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه 24 تیر1389 و ساعت 6:29 |
من  :

۱- دم دمی مزاج  ۲- بی خیال   ۳- خنده رو   ۴- شیطون   ۵- خوب   ۶- تنبل   ۷- درس نخون  

۸- فوضول   ۹-پرو   ۱۰- شکمو   ۱۱- با هوش   ۱۲- تقریبا پاک   ۱۳- میانه رو   ۱۴- مدعی منطق

۱۵- نمی دونم   ۱۶- سریش   ۱۷- هفده  ۱۸- اهل سازش    ۱۸- پرحرف    ۱۹-رک

۲۰-من

پی نوشت۱ : با تمام این ویژگی ها از بودنم خوشحالم

پی نوشت۲ : البته صفات دیگه ای هم تو ذهنم هست ولی شاید اینا جنبه عمومی تری داشته باشه

پی نوشت۳ : به نظر من بهترین راه برای  زندگی اینه که آدم با خودش رو راست باشه و فکر میکنم من با خودم رو راستم

+ نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه 4 خرداد1389 و ساعت 3:54 |
نمیدونم فیلم چه کسی امیر کشت را دیدید یا نه ولی داستان من با کمی تفوت همونجوریه یعنی چندتا قاتل.

 نمیدونم سال چندم دبیرستان بود  فقط یادمه که برای درس مثلثات یه معلمه مخصوص داشتیم که خیلیم اهل کلاس گاشتن بود و حساس. یه روز یکی از بچه ها یه ساعت  رومیزی آورد مدرسه . از اونایی که صدای زنگشون اذان بود و گذاشت روی طاقچه بغل میز معلم . منم با دیدن ساعت ناگهان فکر خبیصانه ای به ذهنم  زد و تصمیم گرفتم کاری انجام دهم  .

زنگ مثلثات شد و معلم  شروع به تدریس کرد هنوز خیلی از شروع تدریس نگذشته بود که ناگهان صدای اذان در کلاس تنین انداز شد . بله بنده ساعت را برای زمانکلاس کوک کرده بودم.
چشمتون روز بد نبینه همین که اذان به صدا در اومد کل کلاس ترکید و معلم هم که احساس کرده بود مایه شده بدون هیچ صحبتی از کلاس رفت بیرون. حتما حدس میزنید چی شد بلهبعد از چند دقیقه ناظم اومد سر کلاس ولی آقای معلم همراهش نبود. ناظم گفت آقای معلم اینقدر بهش بر خورده که دیگه حاضر نیست بیاد سر کلاس و گفت هر کی اینکارو کرده خودش رو معرفی کنه.
حتما با خودتون گفتین چه ربطی داشت به اون فیلم  بعد از سوال ناظم من داشتم با خودم کلنجار میرفتم که بلندشم و بگم کار من بوده که یه دفعه یکی از بچه ها بلند شد و گفت کار من بوده . من با خودم گفتم ایول مرامشو ولی باید خودم اعتراف کنم . اومدم بلند شم که یهو یکی دیگه از بچه ها بلند شد و گفت نه آقا ما بودیم . من دیگه معطل نکردم و گفتم نه آقا ما بودیم و بعد از من هم چند نفر دیگه.

بعدا معلوم شد که هر مدوم ما بدون اطلاع اون یکی اینکار و کرده و در واقع همه شری بودیم.

پی نوشت۱: باور کنید یادم نیست که معلممون آخر برگشت یا نه
پی نوشت ۲: یه خاطره قشنک دیگه هم داشتم از راهنمایی که وقت نشد بگم هرکی دوست داشت بگه حضوری خاطره امتحان انشام رو براش بگم البته خیلیا میدونن

+ نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه 12 اردیبهشت1389 و ساعت 17:2 |
دوست دارم دوستی را دوست داشته باشم که  دوستدارم باشد

دوست دارم دوستانی داشته باشم که دوستدار یکدیگر باشند

دوست دارم دست در دستان دوستی بگذارم که دست گیرم باشد

دوست دارم دست نیاز دوستی را رد نکنم

دوست داشتن را دوست دارم درست به اندازه ی دوست


دوست آن باشد که گیرد دست دوست

در پریشان حالی و درماندگی

+ نوشته شده توسط مجتبی در شنبه 11 اردیبهشت1389 و ساعت 2:46 |


Powered By
BLOGFA.COM